از سر کوی تو هر کو به ملالت برود کاروانی که بود بدرقهاش حفظ خدا سالک از نور هدایت ببرد راه به دوست کام خود آخر عمر از می و معشوق بگیر ای دلیل دل گمگشته خدا را مددی حکم مستوری و مستی همه بر خاتم تست حافظ از چشمه حکمت به کف آور جامی
نرود کارش و آخر به خجالت برود به تجمل بنشیند به جلالت برود که به جایی نرسد گر به ضلالت برود حیف اوقات که یک سر به بطالت برود که غریب ار نبرد ره به دلالت ببرد کس ندانست که آخر به چه حالت برود بو که از لوح دلت نقش جهالت برود
+ نوشته شده در شنبه هفدهم تیر ۱۳۸۵ ساعت 22:25 توسط مرادی
|